

عشق هدیه است...
جان دار مجسم!
حادث می شود
تحمیلش نمی توان کرد.
قلب را لب ریز می کند.
با عقل فهمیده نمی شودو
به چنگ نمی آید.
مقدری ست که همه چیز را
دگرگون می سازد.
عشق هدیه است...
تردترین گران مندترین هر زنده گی.
دوست داشتن
دوست داشته شدن
واز نو شناختن هر روز.
ღღLove Meღღ
•°
•°

¾./\/¹Y/-\§/-\Mi
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 14:46  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|

در تاریکی حیات برخاستن راهی شدن.
همه چیز را وا نهادن رها کردن!
رفتن آزاد کردن خود از تمامی اما و اگرها،
از تمام تعهدات محصور کننده،
از ظاهری مقید!
از تاریکی حیات
گامی بیرون نهادن!
در تهی آشکار در تردید
و در آینده یی دیگر
به نداهای درون اعتماد کردن!
زندگی بهتر!
عبور را،برای رسیدن به نوری تاب آوردن
وسعت زندگی
رهایی...

ღღI Love Youღღ

¾./\/¹Y/-\§/-\Mi
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:11  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|

آن هنگام که برگ های خزانی
زیر قدم ها صدا می کنند
روزها کوتاه شب ها بلند میشوند
اولین هیمه های هیزم
در بخاری ها صدا می کنند
از آرامش لبریزم
با فصل ها هم آهنگ شدن
به رازی میماند !
شکوه نا میرایی را حس کردن
تا بدانی که هیچ چیز تا ابد نمی پاید
وهیچ اتفاقی
بی دلیل رخ نمی دهد !

•°•°ღBOOSღ•°•°
¾./\/¹Y/-\§/-\Mi
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 18:1  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|
گلی را با عشق به توهدیه می دهم !
عطرش به توخواهد گفت
که دوستت میدارم
میتوانم عطر پنهانت را ببویم!
شکوه رنگش می باید به تو بگوید
که تو و دیوانه گی هایت را دوست می دارم!
شکوفه اش میباید به تو بگوید
که دوستت می دارم تورا و سرزنده گی ات را!
پژمرده گی اش باید به تو بگوید
که دوستت می دارمو می خواهم در کنار تو پیرشوم !
گلی را با عشق به تو هدیه میدهم
و می گویم :دوستت می دارم



+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 22:23  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بیتو به سر نمیشود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بیتو به سر نمیشود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بیتو به سر نمیشود
خواب مرا ببستهای نقش مرا بشستهای
وز همهام گسستهای بیتو به سر نمیشود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بیتو به سر نمیشود
بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بیتو به سر نمیشود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بیتو به سر نمیشود

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:26  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|
عشق من قشنگتر از ستاره هاس
اسم اون عزیزترین لطف خداس
عشق من مثل شقایق میمونه
داغه مثل آتیش اما بیصداس
چشاش عاشق مثل خواب آسمون
رختش از طلای گنج بینشون
موهاش از جنس شبای سرد و خیس
با ستاره ست مثل قلب کهکشون
عشق من
عشق من
عشق من
اگه اینجا نباشی
عشق من
عشق من
عشق من
یه مسافر از هزارو یک شبه
راز عشق این دله جون به لبه
یه پری از دل شهر قصه هاس
دو تا چشم مهربون و آشناس
مال این دل اسیرو چشم به راس
ماله ماس ماله ماس
ماله ماس ماله ماس
ماله ماس ماله ماس
ماله ماس ماله ماس
اگه اینجا نباشه من تک و تنها میمیرم
دم به دم سرغشُ از همه دنیا میگیرم
وقتی نیس دلم براش تا آسمون پر میزنه
یه دم آروم نداره به این در اون در میزنه

اما اون نخواست عاشق من بمونه!!!
.... ... .... .... .... .... .... .... .... ....

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 18:11  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|
.
.
.
.
.
.

خسته شدم خسته شدم
از گفتن دوستت دارم
کاشکی میشد تنهایی مو
پیش شما جا بزارم
باور کنید که قلب من
تنها ترین شهر خداست
کمک کنید تا نمونم
مثل یه سایه ناشناس
حس میکنم که سایه ای
نشسته بین من و تو
تموم پلهای زمین
شکسته بین منو و تو
کاشکی میشد باور کنی

کاشکی میشد باور کنی

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 15:37  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|

اونكه بايد با من ميموند
رفت و ازم فراري شد
از دل من پرزد و رفت
عاشق بي قراري شد
بسكه دلش شكسته بود
اشكاي چشمامو نديد
دلم براش تنگ شده بود
بايد كه از راه ميرسيد
از اون دورا رو جاده ها
دلم نوشت دوسش دارم
دلش نوشت نامه نده
كاري به كارت ندارم
دلم ميگفت منو ببخش
رفتن تو كار منه
دوري تو عزيز من
هستيمو آتيش ميزنه
از دل من خواهش و اشك
از دل اون قهر و فرار
تا كه يه روز خبر رسيد
دلش شده چه بي قرار
به اشتياق ديدنش
دلم توسينه پر كشيد
اونكه دلم رو برده بود
سرزده از راه ميرسيد

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 18:40  توسط یاسمین( عاشق ) ¾. جیگمل¹
|